هوالرزاق






داستانک - قضاوت گربه

داستانک - قضاوت گربه

قضاوت گربه

تعدادی پرنده وحشی در دامنه یک کوهستان زندگی میکردند.یک کلاغ بالای درختی نزدیک پرندگان دیگر برای خودش لانه ساخته بود.یک کبک شاهی هم آنجا لانه ای داشت.یک روز کبک،تک و تنها به بیابان رفت ولی برنگشت.وقتی غیبت کبک چند روزه شد،کلاغ گمان کرد که ممکن است برای کبک اتفاقی افتاده باشد.بعد از یک هفته یا بیشتر،یک کبک خاکی که از خانواده کبک هاست،اما جثه ای کوچکتر دارد،به مکانی که کلاغ زندگی میکرد،رسید.وقتی لانه کبک را خالی یافت،در آنجا ساکن شد.کلاغ که حوصله اش از تنهایی سررفته بود،از آمدن همسایه جدید خوشحال شد.

روز بعد،کلاغ برای خوشامدگویی به خانه کبک رفت و به او گفت:"من از زمانی که کبک شاهی از اینجا رفته است،تنها مانده ام.امیدوارم که از زندگی در این لانه خوشحال باشی." کبک خاکی مؤدبانه به تعریف کلاغ جواب داد و روز بعد به لانه کلاغ رفت.مدتی گذشت تا اینکه کبک شاهی بازگشت و کبک خاکی را در لانه اش دید.معترض شد و پرسید:"چه کسی به تو اجازه داده تا در لانه من زندگی کنی؟"کبک خاکی گفت:"به تو ربطی ندارد.من دارم در خانه خودم زندگی میکنم."

کبک شاهی عصبانی شد و گفت:"این خانه مال من است و تو باید همین الان از اینجا بیرون بروی."

کبک خاکی گفت:"اما حالا من این خانه را تصاحب کرده ام و طبق قانون،مالک آن هستم." بحث آنها ابالا گرفت.کلاغ و پرنده های دیگر دور آنها جمع شدند،اما آنها نمیدانستند حق با کیست.کلاغ سعی کرد آنها را آشتی بدهد،اما نتوانست متقاعدشان کند.پرنده های دیگر نیزراه حل هایی پیشنهاد کردند،اما کبک خاکی و کبک شاهی قبول نکردند.

پیشنهاد شد که طرفین دعوا به یک داور بی طرف مراجعه کنند تا حقیقت روشن شود.هیچ یک از آنها کلاغ را به عنوان داور قبول نداشتند.عاقبت یکی از پرنده ها پیشنهاد کرد تا به گربه که خودش به لانه احتیاجی ندارد،مراجعه کنند.او گفت:"چون او حیوانی است که با انسانها زندگی کرده،میفهمد چگونه قضاوت کند.او حیوان بی آزاری است و میتواند از روی عدل داوری کند."

کبک ها موافقت کردند و به سراغ او رفتند.کلاغ به دنبال آنها رفت تا شاهد قضاوت باشد.گربه در خانه اش نشسته بود و در این فکر بود  که چگونه میتواند چیزی برای خوردن پیدا کند.به محض اینکه صدای پای کبک ها را شنید،خود را به خواب زد و با خودش گفت:به به،بوی پرنده می آید."

آنها از اینکه گربه را در خانه اش دیدند خوشحال شدند و منتظر ماندند تا گربه بیدار شد.گربه چشم هایش را باز کرد.به او سلام کردند و خواستند که مشکل آنها را عادلانه داوری کند.گربه پذیرفت که بین انها داوری کند و کل ماجرا را پرسید.

وقتی پرنده ها ماجرا را توضیح دادند،گربه فریاد کشید:"همان طور که فکر میکردم،دعوای شما بر سر مال دنیاست.عشق به مال دنیا همیشه بحث و جدال به وجود می آورد."سپس گفت:"من پیر شده ام و گوش هایم سنگین است.متاسفانه آنچه را که شما گفتید،درست نفهمیدم.نزدیکتر بیایید و برایم یک بار دیگر با صدای بلندتر توضیح دهید تا بهتر بشنوم و بین شما داوری کنم."پرنده ها با شنیدن حرف های گربه نزدیکتر آمدند.کبک ها هریک ماجرا را تعریف کردند و خواهان داوری شدند.

گربه پرسید:"به من بگویید کدام یک از شما صاحب واقعی این خانه هستید؟اما کمی بلندتر صحبت کنید تا بتوانم بهتر صدایتان را بشنوم."پرنده ها که با شنیدن حرف های گربه،به قضاوت او امیدوارتر شده بودند،به گربه نزدیکتر شدند.آنها داشتند جواب گربه را میدادند که ناگهان گربه پرید و پرنده ها را با پنجه هایش گرفت و هردو را خورد.سپس لب ها و صورتش را با زبان خود تمیز کرد و آرام باخود گفت:"وقتی دو موجود ضعیف که مایل نیستند حقوق خودشان را رعایت کنند و شکایت خود را نزد یک بیگانه قوی ببرند و از او انتظار قضاوت عادلانه داشته باشند و فریب ظاهر او را بخورند،جای تعجب نیست.عدالت ایجاب میکند که من اول شکم خود را سیر کنم."


داستانک - قضاوت گربه

برچسب های
داستانک - قضاوت گربه - - - - -

آمار و ارقام
زمان قرار گرفتن در سایت :
کل بازدید : 13,084
تعداد بازدید ماه جاری : 2,563
تعداد بازدید در هفته جاری : 6
تعداد علاقه مندی ها : 2
تعداد 2رای به داستانک - قضاوت گربه داده شده است
و میانگین امتیازات برابر است با: 100 %
نظر شما راجع به داستانک - قضاوت گربه