هوالرزاق






ماجرای طنز این که طبیعیه!

ماجرای طنز این که طبیعیه!

داشتن یک مشاور خوب در زندگی خانوادگی و مشترک،واقعا نعمتیه.آدم هروقت کم بیاره میره سفره دلش رو پیش مشاور باز میکنه و او هم که نون حرف زدنش رو میخوره،از راهنمایی های پر ازحکمتش دریغ نمیکنه و آدم رو از افتادن به ورطه های هولناکی مثل طلاق یا-درو از جان شما-همسرکشی نجات میده!

و این شانسی بوده که من و سهیلا توی زندگی نصیبمون شده بود.

عمو احسان مرد دنیا دیده و پخته ای بود.با وجودی که بیست و چندسالی از من بزرگتر بود،ولی اینقدر این مرد خونگرم و قابل اعتماد بود که من اصلا اختلاف سنم رو با او احساس نمیکردم.رشته مشاوره و روان شناسی خونده بود و یک دفتری هم با یکی از دوستاش توی زیرزمین خونه اونها باز کرده بود و اسمش رو گذاشته بود«کلبه همدلی»،البته برای ندادن عوارض تابلو و از این حرفا به شهرداری،تابلو نداشتند،ولی روی زنگ نوشته بود:«کلبه همدلی-دفتر مشاوره خانوادگی و خوب زیستن!»

هرجلسه نیم ساعته مشاوره هم بر حسب مورد و شدت نیاز مراجعه کننده یه حق الزحمه ای میان100تا150هزار تومن از مددجویان دریافت میکردن.البته منشی مستقر در هال به مراجعان میگفت:«قابل شمارو نداره.شمامهمون ما باشید،ولی دوستان 150هزار تومان میدن.البته ما چندین خانواده و زوج نیازمند رو هم تحت پوشش داریم.»و سپس اشاره میکرد به چند رقم صندوق خیریه که روی میز گذاشته بود و عکس هایی که به دیوار نصب شده بودن؛عکسهایی که دل سنگ رو آب میکرد،چه برسه دل مارو.عمو احسان ازما پول نمیگرفت.به هر حال عمویی گفتن و برادرزاده ای.ولی از طرف مددجویانی که ما معرفی کرده بودیم کلی درامد داشت و اگر میخواست پورسانتی هم به ما بدهد،ضمن تسویه حساب مشاوره هاش با ما،مبالغی هم به من و سهیلا بدهکار میشد،

اولین باری که با سهیلا سر ریختن یا نریختن کشک روی آش حرفم شد،تازه دو ماه از رفتنمون زیر یک سقف گذشته بود.این اختلاف سبب شد ما لعن ملائکه رو چند روزی برای خودمون فراهم کنیم.آخه نمیدونم شنیدید یانه گفتن اگر دو تا مسلمون بیش از سه روز باهم قهر باشن،عباداتشون پذیرفته نمیشه،ماهم که نمیخواستیم مشمول چنین مسئله ای بشیم و از طرفی هم به خاطر به دست آوردن دل ملائکه آشتی کردیم،ولی قرار شد بریم پیش مشاوره تا دیگه از این جور حرفها تکرار نشه.

اول که قرار بود مشترکا بریم،رفتیم؛ولی عمو احسان گفت:یکی یکی بیاین داخل که راحتتر حرفاتون رو بزنید.به همین علت اول سهیلا رفت و بعد هم من.نوبت من که شد رفتم و با احتیاط و یواش شروع کردم از سهیلا حرف زدن و از خودم دفاع کردن.عمو احسان که از سنین نوجوانی از سمعک استفاده میکرد و از این حالت پچ پچ من خوشش نیومده بود،بلند شد در بسته اتاق رو دوباره فشاری داد و گفت:راحت باش بلندتر حرفت رو بزن.

من حرفامو زدم در حالی که نمیدونستم عمو احسان که سابقه ثقل سامعه هم داشت چقدر متوجه حرفهای من شد،ولی وقتی سکوت کردم گفت:همه این حرفها که زدی درست،ولی به یک چیز توجه نکردی و اون اینکه این مسائل در یک زن کاملا طبیعیه!

یعنی چی طبیعیه عموجان؟هنوز دو ماه از زندگی مشترکمون نگذشته شیش تا بشقاب و دوتا میوه خوری زده زمین و خرد کرده.تا چیزی میگم واسه من صداشو بلند میکنه و لباس پوشان راه خونه مادرش یا دوستاش رو پیش میگیره؛این یعنی اینکه من نباید به خانم از گل نازکتر بگم.این طبیعیه؟تازه عموجان!من از بچگی از کشک بدم میومد؛یعنی یه خاطره بد دارم،اون خاطره رو هم برای سهیلا تعریف کردم.باوجود این لج میکنه و برمیداره توی آش من کشک میریزه.شما باشین ناراحت نمیشین؟

پسرم از نظر روانشناسی تو باید یک همانندسازی برای خودت بکنی.مثلا کشک رو به مانند چیزی ببینی که دوسش داری.بگو ببینم دوغ دوست داری؟

مرده اش هستم.

خوبه،ازاین به بعد کشک رو دوغ ببین.طعمش هم مهم نیس،مهم نگاهی است که تو به یک پدیده داری!

اون روز در حالی که نسبتا از مشاوره راضی بودیم عمو رو ترک کردیم.در رفتار سهیلا هم تغییر آشکاری دیدم،مثلا ازاون به بعد کشک رو توی بطری دوغ میریخت و از اون روی آش خالی میکرد و من هم دیگه کوتاه میومدم و کشک رو دوغ فرض میکردم!

چندوقتی گذشت و دوباره احساس کردم با سهیلا مشکل دارم.سهیلا به فامیلای من احترام نمیذاشت.وقتی قرار بود فامیلای خودش بیان خونه ما مهمونی،چند رقم غذا درست میکرد و وقتی مادر و پدر من میخواستن بیان خودشو میزد به صدتا مریضی و میگفت:حال ندارم،از بیرون غذا بگیر.خیلی هم نگیر،نمیخواد شلوغش کنی،مگه اونا میریم خونشون واسه ما چیکار میکنن؟یه نوع غذای ارزون بیشتر نگیر.

برای مشاوره شتابان پیش عمو احسان رفتم.عمو بعد از شنیدن حرفای من گفت:اینکه یه دختر به فامیلای خودش علاقه مند تر باشه کاملا طبیعیه.توهم ناراحت نباش.سعی کن برای حفظ آبروی خودت،یه جوری رفع و رجوع کنی.

آخه عموجان هربار خرج مهمونی فامیلاش میشه خداتومن!ولی خرج مهمونی فامیلای من شاید یک دهم هم نشه.

خب میخواد از مال شوهرش خیلی خرج نشه.بهتر تو،صرفه جویی میشه.باید خیلی هم خوشحال باشی؛موضوع رو اینجوری ببین.

گذشت و گذشت تا اینکه برادر سهیلا بچه دار شد،یعنی برای بار سوم بود که بابا میشد.ورداشتن از این اسمهایی که نمیدونم از کجا یه چنر سالیه توی فرهنگ ما خودشو چپونده استفاده کردن و اسم دخترشون رو هم گذاشتن:هیلا!

از فردای اون روز بود که دیگه هایلا شد مشکل زندگی ما؛مشکل که نه ولی شد یه مسئله.من باید بارها و بارها با حوصله داستان دل درد و دل پیچه هایلا رو گوش میکردم و یه اظهار نظری که گویای اهمیت موضوع واسه من هم باشه به سهیلا خانم تحویل میدادم مثلا این حرفها:«آخی!هایلا کوچولو-طفلکی هایلا!خب ببرنش یه دکتر حسابی!-گناه داره بچه،بگو بیشتر حساس باشن-الهی...!ببین دارویی چیزی لازمه من برم چندتا داروخونه یا به دوستام که دوبی هستن زنگ بزنم بفرستن.«

باوجود این به بهانه اینکه مادر هایلا رو باید کمک میکرد،سهیلا خانم ماه های اولی که هایلا به دنیا اومده بود یک روز در میون اونجا بود!در حالی که مادر هایلا چشم نداشت خواهرشوهرش رو ببینه،نمیدونم چی شده بود که حالا واسه هم شده بودن دوست جون جونی؟!

حسابش رو بکنین دیگه،هروقت میرسیدم خونه،نه غذایی،نه شامی،نه یه لیوان آبی،نه خونه مرتبی؛هیچی که هیچی.همه چیز شده بود قربون هایلا خانم.یه سه چهار ماهی هم هایلا محور زندگی ما شده بود.من هم طبق معمول باید همدلی میکردم با سهیلا و مادرش به طوری که زده بود به سرم و توی تنهایی های مکرر این شعر:«آی هایلا هایلا هایلا»رو زمزمه میکردم! سرانجام کارم دوباره به مشاوره کشید؛چون داشتم دیوونه میشدم.

عمو احسان با شنیدن داستان جدید من با سهیلا گفت:چقدر پرتوقعی تو پسر،این کاملا طبیعیه که زنت نسبت به بچه برادرش حساس باشه و بخواد از آب و گل درش بیاره.خون میکشه دیگه،تو تا حالا عمه نشدی که ببینی چه لذتی داره این عمع شدن!

من هم که اول متوجه حرف عمو نشده بودم،بعد از خنده او متوجه شدم که اساسا ما مردها از عمه شدن محروم هستیم و این طبیعیه که نتونیم احساس یک عمه رو نسبت به برادرزاده اش درک کنیم،به خصوص که اون عروسک نازی مثل هایلا باشه!

عمو احسان تاکید کرد که باید در برابر واقعیات طبیعی و احساس خانمها انعطاف پذیرتر باشم.وگرنه هرروز باید خر بیارم و باقالی بارکنم.

اما از اینکه سهیلا چندوقتی بود شبها  که من میخوابیدم میرفت سراغ کت و شلوارم و دست میکرد توی جیبم،دیگه نمیتونستم تحمل کنم.چندبار پیش اومد که به من میگفت:راستی وقتی تو خواب بودی نخواستم بیدارت کنم رفتم سر جیبت پول لازم داشتم فلان قدر برداشتم؛گفتم که بهت گفته باشم.

من که خیلی از این کار خوشم نیومده بود با جدیت گفتم:خواهش میکنم.مگه من و تو داریم.زن اگه سر جیب شوهرش نره سر جیب کی بره؟جیب من و کیف تو نداره.

اما سهیلا به این اکتفا نکرد و چندبار هم که من خواب بودم رفت سراغ تلفن همراهم و من که اتفاقا بیدار شده بودم باعجله گذاشت زمین و گفت:نمیدونم چرا گوشی من خط نمیده گفتم از گوشی تو با داداشم تماس بگیرم ولی نشد.

ومن که ازاین کارش هم خوشم نیومده بود گوشی رو برمیداشتم و با دادن رمز ورود به گوشی اونو فعال میکردم و شماره داداشش رو میگرفتم و گوشی رو میدادم دست سهیلا.اما گوشی خودش رو هم که چک میکردم میدیدم مشکلی نداره.

باز به مشاوره مراجعه کردم و عمو احسان بود که باید به دادم میرسید:

عمو این خانم داره منو دیوونه میکنه.همش دستش توی جیب منه و یا پول برمیداره یا با گوشی تلفن همراهم ور میره.به نظر شما این ناشی از بدبینی به من نیست؟

دقیقا همینطوره.ولی تو باید از جنبه مثبتش به این موضوع نگاه کنی.همسرت تو رو دوست داره میخواد حفظت کنه.تازه این طبیعیه که همه زنها به مردها خوشبین نباشن،بی دلیل هم نیست.خودمونیم ما مردها با بعضی از کارها اینجوری بدبینشون کردیم.البته با گذشت زمان حل میشه.همین که به سن پیری رسیدی مشکل حل میشه.دیگه نه سر جیبت میرن که پول بردارن نه سراغ تلفن همراهت میرن.

بعد آهی کشید و گفت:گرچه هنوز زنم در سن نزدیک به60سالگی نگران منه!ولی مهم نیست این کاملا طبیعیه.باید بذاریم به حساب علاقه و احساس تصاحب.

ولی عموجان این سهیلا اگه به من علاقه داشته باشه پس چرا واسه خودش هرجوری شده پول جور میکنه تا به مقاصدش از جمله رفتن تور با دوستاش یا تعویض ماشینش هر دوسال یک بار برسه،ولی به من نمیگه آخه توهم آدمی بیا این ماشینت رو عوض کن از هرجاش یه صدایی درمیاد.

عمو احسان باز سری تکان داد و گفت:به نظر من همه اینا طبیعیه!چون آبروی اوآبروی توست و اون به دوستاش میگه ببینین همسرم چقدر خانواده دوسته که زود به زود ماشین واسه زنش عوض میکنه!این کاملا طبیعیه.بهتره ما مردها هم غر نزنیم و بذاریم دلشون خوش باشه!

چندماهی از این موضوع گذشت و یک روز عمو احسان به من زنگ زد.جواب دادم و طبق معمول گفتم:سلام عموجان،

عمو گفت:سلام پسر،خیلی وقته ازت خبر ندارم.گفتم احوالت رو بپرسم.سهیلاخانم چطوره؟

بدنیست عموجان رفته خونه مادرش،مهریه اش رو گذاشته اجرا و قصد طلاق داره.آخه میخواست من دو دانگ باقیمانده خونه رو هم به نامش کنم که من مخالفت کردم.میدونین که طبیعیه که ما مردها هم نگرانی هایی داشته باشیم.ولی اون نگرانی منو به رسمیت نمیشناسه.منم گفتم برو طلاق بگیر،رفته از مهریه شروع کرده تا بقیه اش.

عموجان تو باید به خواسته او رضایت میدادی.به هرحال اوهم حق داره،گرچه تو هم حق داری!رفتار هردوتون طبیعیه!

ولی عموجان چطور میشه این سخن شمارو قبول کرد،شما همه چیز رو میگین طبیعیه،نفهمیدم آخرش حق بامنه،با سهیلاست،با شماست؟!

اتفاقا این هم طبیعیه!


ماجرای طنز این که طبیعیه!

برچسب های
ماجرای طنز این که طبیعیه! - - -

آمار و ارقام
زمان قرار گرفتن در سایت :
کل بازدید : 1,958
تعداد بازدید ماه جاری : 1,541
تعداد بازدید در هفته جاری : 5
تعداد علاقه مندی ها : 0
تعداد 0رای به ماجرای طنز این که طبیعیه! داده شده است
و میانگین امتیازات برابر است با: 50 %
نظر شما راجع به ماجرای طنز این که طبیعیه!